تبليغاتX
آبی فرداها



 

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.

مراقب رفتارت باش که عادتت می شود.

مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود.

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.

                                                                                           حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 1:25  توسط لیلا  | 



تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان

کوچه به کوچه

رویا به رویا

هر جایی که می نگرم با منی

اما...

دلم برایت تنگ می شود

 


 

سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب باشه

باید منو ببخشید خیلی وقته نتونستم به هیچ کدومتون سر بزنم

سرم شلوغ شده دیگه

این چند وقت همش درگیردانشگاه بودم بالاخره ما هم قبول شدیم ولی واقعا اونی که فکر می کردم نبود یه جورایی هنوز چیزی نشده از محیط دانشگاه خسته شدم

البته فقط یه خرده نگرانم

 

 

خب دیگه دوستای گلم ممنونم که همیشه به من سر می زنین ومنو تنها نمی زارین قول می دم جبران کنم

مواظب خودتون باشین

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 17:14  توسط لیلا  | 



من يك چهار ديواري  دارم

 

و همسايه هايي...

 

پسر همسايه مدام با صداي بلند با تلفن صحبت مي كند

 

ودختر همسايه با صداي بلند تلويزيون نگاه مي كند

 

ونوه هاي همسايه با صداي بلند بازي مي كنند

 

در چند قدمي چهارديواري ام برجي مي سازند

 

وچند قدم آن طرف تر ازدحام وجنجالي ديگر...

 

ومن در اين شلوغي وهياهو،

 

تنها در چهارديواري ام ،

 

به دنبال خود مي گردم

 

كه مدتي است نا پيداست

 

انگار ساليان است كه نيست!

 

مدت ها گذشت تا دوباره در كنج خلوتم يافتمش،

 

ووقتي كه خود را پيدا كردم

 

خدارا حس كردم،در درون خود!

 

ووقتي كه خدا را حس كردم

 

ديگر خود را فراموش كردم!

 

وحالا خدا در چهارديواري من حضور دارد،

 

با من ،

 

مني كه ديگر " من " نيست

 

من يك چهار ديواري دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 8:34  توسط لیلا  | 



یک داستان...

در شبی مهتابی

دزدی وارد کلبه حقیرانه عارفی شد

این کلبه در خارج شهر واقع  شده بود

عارف بیدار بود

او جز یک پتو چیزی نداشت

او شب ها نیمی از پتو  را  زیر خود می انداخت

و نیمی  دیگر را به روی خود می کشید

روزها نیز

بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند

عارف پیر دزد را دید وچشمان خویش را بست

مبادا دزد را شرمنده کرده باشد

آن دزد راهی دراز را آمده بود

به امید آن که چیزی نصیبش شود

او باید در فقری شدید بوده باشد

زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود

عارف پتو را بر سر کشید

وبرای حال زار آن دزد ونداری خویش گریست

استاد می گریست وآهسته می گفت:

خدایا چیزی در خانه من نیست

واین دزد بی نوا

با دست خالی وناامید از این جا خواهد رفت

اگر او دو سه روز پیش مرا از تصمیم خویش با خبر ساخته بود

می رفتم

پولی قرض می کردم

وبرای آن مردک بی نوا

روی تاقچه می گذاشتم

آن عارف فرزانه

نگران نبود که دزد اموال او را خواهد برد

او نگران بود که

چیزی در خور ندارد تا نصیب دزدشود

واورا خوشحال کند

داخل خانه عارف تاریک بود

پیرمرد شمعی روشن کرد

تا دزد در پرتو آن

زمین نخورد وخانه را بهتر وارسی کند

استاد شمع را برد تا بر روی تاقچه بگذارد که

ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد

دزد بسیار ترسیده بود

او می دانست که

این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است

بنابراین  اگر به مردم موضوع دزدی اورا بگوید

همه باور خواهند کرد

اما آن پیر عارف گفت:

نترس آمده ام تا کمکت کنم

داخل خانه تاریک است

وانگهی من سی سال است که

در این خانه زندگی می کنم

وهنوز چیزی در آن پیدا نکرده ام

بیا با هم بگردیم

اگر چیزی پیدا کردیم

پنجاه پنجاه تقسیمش می کنیم

البته اگر تو راضی باشی

اگر هم خواستی می توانی همه اش را برداری

زیرا من سال ها گشته ام وچیزی پیدا نکرده ام

پس همه آن مال تو

بالاخره تو یابنده بوده ای

دل دزد نرم شد.

او پیش از این کلمه شفقت را شنیده بود

اما اکنون تجسم آن را نیز مشاهده می کرد

استاد نه او را حقیر کرد و نه سرزنش

به عکس

استاد برای کمک به او آمده بود

دزد گفت:

مرا ببخشید استاد

نمی دانستم که این خانه شماست

وگرنه جسارت نمی کردم

وبرای دزدی به این جا نمی آمدم

عارف پیر گفت:

اما درست نیست که دست خالی از خانه من بیرون بروی

من یک پتو دارم

هوا دارد سرد می شود

لطف کن واین پتو را از من قبول کن

استاد پتو را به دزد داد

دزد از این که می دید در آن خانه اثاثیه ای جز آن پتو وجود ندارد

شگفت زده شده بود

سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد

استاد گفت:

احساسات مرا بیش از این جریحه دار نکن

دفعه دیگر

پیش از آنکه سری به من بزنی

مرا خبر کن

اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم

تو مرا غافلگیر وشرمنده کردی

می دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد

اما دلم نمی آید تو را دست خالی روانه کنم

لطف کن وآن را از من بپذیر

تا ابد ممنون تو خواهم بود

دزد گیج شده بود

او نمی دانست چه کار کند

او تا کنون به چنین آدمی برنخورده بود

بنابراین خم شد

پاهای استاد را بوسید

پتو را تا کرد

واز خانه بیرون رفت

پیش از آنکه دزد از خانه بیرون برود وناپدید شود

استاد صدایش زود وگفت:

فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی

من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده  بودم

من چون چیزی نداشته ام

از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ام

اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی

ممنونم

تو دلی بزرگ داری

تو فهمی عمیق داری

بیش از این ها به من سر بزن

هوا سرد شده بود

استاد می لرزید

استاد نشست وشعری سرود

دلی دارم خواهان بخشیدن همه چیز

اما دستانی دارم به غایت تهی

کسی به قصد تاراج سرمایه ام آمده بود

خانه خالی بود و واو با دلی شکسته بازگشت

ای ماه ! کاش امشب از آن من بودی

تو را به دزد خانه ام می بخشیدم.

 

مهم نیست کسی که به او می بخشی لیاقت بخشش تو را دارد یا نه  مهم آن است که او به بخشش تو نیازمند هست یا نه.

اگر هست پس با عشق واحترام ببخش

نه با منت وتحقیر

هیچ گاه شان آدم ها را خدشه دار نکن

کدام شایستگی

برتر از شایستگی شجاعت وطمانینه است

شجاعت وطمانینه

نه برای بخشش

بلکه برای پذیرش بخشش تو ؟

خود را مدیون کسی بدان

که بخشش تو را پذیرا باشد

شجاعت این گونه آدم ها را ببین

وبه آن احترام بگذار

آن ها می توانند بخشش تو را رد کنند

بخشش بزرگتر آن ها را بنگر

آن ها این فرصت را برای تو فراهم کرده اند

که مانند ابری باران زا شوی

وبر آن ها بباری

..............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 20:41  توسط لیلا  | 



اطمينان:

 

روزي اهل روستا تصميم گرفتند كه براي بارش باران دعا كنند

در روز مقرر همه گرد هم آمدند وفقط يك پسر بچه همراه خود چتر آورده بود.

به اين مي گن اطمينان!

 

ايمان:

 

ايمان هم چون كودكي يك ساله است ، كه وقتي شما او را به هوا مي اندازيد مي خندد...

چون مي داند كه شما او را خواهيد گرفت.

 

اميد:

 

هر شب به رختخواب مي رويم ، بدون هيچ تضميني براي اين كه فردا صبح از خواب بيدار شويم...

با اين وجود كلي برنامه ريزي براي روز آينده داريم...

 

اطمينان كنيد به خداوند ايمان داشته باشيد وهيچ وقت اميد خودرا از دست ندهيد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 22:20  توسط لیلا  | 



سلام دوستاي گلم حالتون خوبه...

 

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم خيلي وقت بود نماز صبحامو فراموش كرده بودم

 

  از همه چيز عقب افتاده بودم خيلي از برنامه هاي زندگيمو فراموش كرده بودم...

 

اون شب داشتم با بارش حرف مي زدم وبهش گفتم اونم كلي منو نصيحت كرد وخلاصه

 

  خیلی حرفاش تاثيرگذار بود هميشه مي گه :بدترين شرايط ،بهترين تصميم.اين شعارشه.

 

همون شب يه برنامه ريزي كردم وازفرداش شروع كردم به درس خوندن واينكه از وقتم نهايت استفاده رو ببرم

 

امروز صبح وقتي نمازمو خوندم خيلي دعا كردم خيلي وقت بود ديگه حتي با خدا جونم

 

 هم حرف نمي زدم خيلي وقت بود ديگه اصلا دعا هم نمي تونستم بكنم يعني هیچوقت حوصله دعا کردنو نداشتم

 

ولي مي دونين پيامبر اكرم فرمودند:ناتوان ترين انسان كسي است كه از دعا کردن عاجز وناتوان باشه.

 

به خودم اومده بودم داشتم دعا مي كردم براي همتون دوستاي گلم دعا کردم

 

 براي خودمم دعا كردم امروز اولين بارم بود كه ديگه خودمو فراموش نكردم آخه هميشه

 

وقتي دعا مي كردم تا نوبت خودم مي شد مي گفتم خدا جون بي خيال ديگه خودت همه چيزو مي دوني....

 

تو اين مدت خيلي تغيير كرده بودم ويه ليلاي ديگه شده بودم چه خوب مي شد كه 

 

 ما آدما هميشه  احساس كنيم كه در پيشگاه خدا حضور داريم وهركسي به اين احساس برسه در چنگال گناه اسیر نمی شه.

 

 آخه چقدر بايد شرمنده خدا جونمون بشيم؟

 

همه ما دوست داريم هميشه پيروز خودمون باشيم تو همه مسائل زندگيمون. كيه كه راضي به شكست خوردن باشه؟

 

زندگي هم همينه يه جنگ سخت بين تو وشيطان.

 

جنگي مثل همه جنگا  كه بالاخره يه پيروز داره ويه مغلوب

تو يا شيطان؟

 

توانساني وممكنه خطا كني گاهي پذيرش اين مطلب برامون دشوار مي شه كه هيچ كس كامل نيست پدر ،مادر،دوستان و ...  انسان هاي كاملي نيستند پس تو هم ...

 

 

هيچ كس هميشه مهربان ،فهميده ، بخشنده ، حامي ومنطقي نبوده درست مثل ما انسان ها...

 

مي تونيم به همه چيز شك كنيم نا اميد بشيم ولي يه نفر هست كه هميشه منتظر ماست واميدواره بازم به درگاهش برگرديم.

 

ما آدما خيلي وقتا خيلي چيزا يادمون نمي آد

 

آفتابايي كه فقط براي ما طلوع كردند يادمون نمي آد

 

روزاي قشنگي كه خدا با پست سفارشي برامون مي فرسته يادمون نمي آد

 

دستاي خدارو تو طوفانای سخت زندگيمون يادمون نمي آد

 

هيچي يادمون نيست، هيچي...

 

يادمون نيست كه بايد فقط وفقط به خداي خودمون توكل كنيم آخه چه كسي بهتر وشايسته تر از خدا...

چه قدر ما آدما بي وفاييم وچه قدر خدا جون به ما اميدواره

 

امیدواره بازم به سمت خودش بریم...

 

امروز صبح داشتم يه كتابي مي خوندم داخلش اينو نوشته بود واقعا از خودم خجالت کشیدم  دوست دارم بنويسمش شما شما هم بخونین ...

 

 

آيا مي داني چرا خداوند شيطان را از درگاه خود راند وبراي هميشه او را طرد كرد؟

چون فرمان خدا را براي سجده بر انسان اطاعت نكرد.

اما بي وفايي برخي آدميان رابنگر كه از خدا رو بر مي گردانند وحلقه بندگي شيطان به گردن مي آويزند!

رسول خدا (ص) مي فرمايد: خدا به چنين انسان هایي خطاب مي كند :

 

من به خاطر تو شيطان را طرد كردم ، اما تو اورا دوست خود گرفتي وبه اطاعت او در آمدي؟!

 

                                              *******

 

10 بار هم مي تونم بگم بيشتر خوندمش قبلا هم خونده بودم اينو ومي دونستم ولي نمي دونم چرا امروز اين قدر برام پر معني بود واز خوندنش سير نمي شدم؟

واقعا چرا؟ چرا ما آدما  اين قدر بي وفاييم نسبت به كسي كه همه چيزمون از اونه...

 

فقط يه بار دنيا مياي

فقط يه بار خدا زندگي رو بهت هديه مي ده

ولي يه جاي ديگه هميشه خواهي بود

اگه اين فرصت يه بارو از دست بدي

چيكار مي كني؟؟؟؟

 

درسته يه بار به دنيا مياي ولي يادت باشه

يادت باشه كه هر صبح مي تونه تولد ديگه اي برامون باشه

تولدي با خود ،از خود ،وبراي خود.

 

با خدا بودن عالمي داره...

بيا به خداي مهربون كه از رگ گردن به تو نزديك تره اعتماد كن

دل نگراني هاتو بهش بگو

خوش نيت وخوش كلام باش تا خدا جون آرزوهاتو برآورده كنه

 

چه حس قشنگيه اين بندگي خدا ...دچارش بودن...گرفتارش شدن...

چه قدر حس قشنگيه الهي تا هميشه.

 

با خدا بودن عالمي دارد و ...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 14:16  توسط لیلا  | 



اشك هايم در پي اندوه بود 

                      لذت وشادي مرا مكروه بود

 

مهرباني در تنم محبوس بود

                     بوي غم در عطر من محبوس بود

 

پوچ ديدن عادت هرروز بود

                      خلوت دل سرزمين سوز بود

 

ناگهان آن لحظه ها رنگي گرفت

                         ضربه هاي قلبم آهنگي گرفت

 

يك تفكر راه را تغيير داد

                           بر مسير زندگي ترديد داد

 

گوهر دل را چو انسان كشف كرد

                          سرزمين هاي سعادت فتح كرد

 

انتخاب انتخاب وحذف جبر

                           انعطاف واحترام وعشق وصبر

 

اشك ها ديگر براي غم نبود

                           اشك شور واشتياق آمد وجود

 

دل پذيراي دل ياران بشد

                           ابر پير عاطفه باران بشد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 14:22  توسط لیلا  | 



 

آنچه در زندگی به دست می آید با خنده نمی ماند

وآنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

وفردا باز خورشید طلوع خواهد کرد

حتی اگر ما نباشیم

 

یکی نیست اینارو به خودم بفهمونه

خیلی قاتی کردم امروز

تروخدا برام دعا کنین تا از این بلاتکلیفی نجات پیدا کنم

خیلی سخته اینهمه مدت منتظر یه چیزی باشی  بعد فقط یه روز همه چیزتو از دست بدی

تو بد شرایطی هستم

خدا جون چرا جواب منو نمی دی؟

خدا جون چرا واسم ...این کارا رو نکردی؟

چرا من نباید به اونی که می خوام برسم؟

قاتی بودم قاتی تر هم شدم

کاش یه نفر بود که منو می فهمید

نمی گم کسی رو ندارم ولی کاش به جای اینکه بهم بگن به خدا توکل کن همه چیز درست می شه یه بار هم که شده بگن لیلا دردت چیه؟

...

بعضی وقتها ادم وقتی مشکلاتشو با کسی که دوستش داره در میون میزاره احساس آرامش می کنه وقصدش  اصلا ناراحت کردن طرف مقابل نیست

نمی دونم شاید تقصیر خودمه ولی نمی دونم چیکار باید بکنم؟

یه جایی خونده بودم نوشته بود هر زمان متوجه شدید یکی از دوستانتون نسبت به زندگی بی انگیزه شده سعی کنین تا جاییکه می تونین بهش روحیه بدین. حتی اگه حضور فیزیکی ندارین .

ولی من اصلا خوشم نمیاد از این روحیه دادنا

وقتی که خودم می دونم نمی شه چرا باید باز بهم بگن درست می شه درست می شه

هیچ وقت هم درست نمی شه

                         

اشک هایم در پی اندوه است

لذت وشادی مرا مکروه است

مهربانی در تنم محبوس است

بوی غم در عطر من محسوس است

 

برام دعا کنین تروخدا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 16:46  توسط لیلا  | 



 

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست

 

اين چه شمعي است كه جان ها همه پروانه اوست

 

حسين جان هلال ماه محرم تو بار ديگر همراه با امواج عشق ودلداگي به آسمان دلم آمد ومرا

 

 آسماني كرد.آهنگ دف قدسيان وشنيدن آواز شهيدان از افلاك ‍، خبر از فصل دلتنگي و غم

 

واندوه محرم داد.ياد لب هاي تشنه ،تنهايي حسين (ع) وزينب(س) شعله ها به خرمن دلم زد

 

وچشمانم را باراني كرد تا بر شقايق هاي عاشورايي صحراي خشك كربلاي تو بگريد.

 

حسين جان كربلاي تو يادآور ايثارها وجوانمردي هاست در دشت كربلاي سوزان ،شقايق ها تا قيام قيامت سبز وسرخ واستوار مي مانند .

 

حسين جان از خيمه هاي تو هنوز صداي "العطش" جانسوز كودكان تشنه مي آيد ،صداي بي تابي

 

 علي اصغر تو در گهواره آسمان ،دل را شرحه شرحه مي كند صداي سرود وفاداري "عباس "

 

 علمدار شجاع تو از كنار علقمه مي آيد. آيا صداي "يا حسين" گفتن " علي اكبر" وصداي وا

 

محمدا گفتن " زينب قهرمان" خواهر مهربان تورا با گوش دل مي توان شنيد وچون شمع نسوخت

 

 وبر داغ تشنگي ها باران اشك نريخت؟

 

حسين جان! هنوز صداي ملكوتي ومظلومانه تو به گوش مي رسد كه مي گويي " آيا كسي هست

 

كه مرا ياري كند ؟" شگفتا چه مردمان پليدي بودند در روز عاشورا كه به حسين (ع) چنين مي

 

 گفتند :"تورا مي شناسيم كه كيستي اما همه به خون تو تشنه ايم" كلامت را شنيديم اما به كشتن تو

 

 مسروريم.تو ،بر سر گرگ صفتان فرياد مي زدي :" واي بر شما كه سكوت نمي كنيد تا سخنم

 

را بشنويد ." من شمارا به راه حق مي خوانم اگر اطاعت كنيد ،از هدايت يافته گانيد وچنان كه

 

نافرماني كنيد از هلاك شدگان. با شور وشوق مرا دعوت كرديد وبه ياري خويش خوانديد ومن با

 

عزيزان وياران خود بي ذرنگ به سوي شما آمديم اما امروز سرهاي ما را نشانه گرفته ايد!واي بر شما ...

 

 

ولي چه فايده گوش هاشون كر بود ودلهاشون سياه.

 

سرانجام تورا كه مظهر عشق وهمه خوبي هايي ، در كنار شط فرات با لب تشنه شهيدكردند.

 

متاسفانه كف زدند وشادي كردند وبر خيمه هاي تو يورش بردند ورقصيدند وهمه عالم را در

 

ماتم تو عزادار وسياه پوش كردند وچشمان دوستان تو را براي هميشه گريان كردند.

 

اي فطرس، اي فرشته اي كه قرن ها پر وبالت ريخته بود واز بركت وجود حسين عزيز دوباره پر وبالت روييد وبا افتخار به آسمان ها پر كشيدي!

سلام ما را به حسين (ع) شهيدمان برسان.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 14:47  توسط لیلا  | 



 

گفتي ساده باش ، ساده نگاه كن ،ساده بگير، ساده فكر كن و...

 

ساده نگاه كردم ، ساده فكر كردم ، ساده گرفتم.

 

چقدر زندگي زيباست اگر نگاه مان ساده باشد ، پاك وبي آلايش

 

حال ساده ،نه حرف را كنار هم مي گذارم

 

"دوستت دارم"

 

خيلي ساده است نه؟! ولي تو هرگز نفهميدي چرا؟!

 

چون ساده نبودي!

 

 

اگه دوست داشتین به این آدرسی که می گم برین وبلاگتونو ثبت کنین

 

 

http://www.dir-link.com/page.php?id=reg&parent=orano0o0o0os

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 15:46  توسط لیلا  | 







جستجو در دیکشنری:


منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ

منبع کدهای جاوا و قالبهای وبلاگ